ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري
416
قصص الانبياء ( فارسى )
شبى از هوا آوازى شنيدند كه ويحك شرم نداريد از محمّد كه شما را بخداى مىخواند و بدين اسلام و شما متابعت نمىكنيد . و سه شب همچنين آواز مىشنيدند دانستند كه آن شغل آسمانيست . مردى شايسته طلب ] b 302 [ كردند و سه اشتر از هر چيزى بار كردند و بفرستادند و گفتند برو و از حال محمّد پرس اگر گويند كه او پيغامبر است اين مال او را ده ، و اگر گويند نيست به فروش و زر با خود بيار . آن مرد روى بمكّه نهاد . چون به مكه رسيد نخستين كس كه او را پيش آمد ابو جهل بود لعنه اللّه . آن مرد پرسيد كه اين محمّد چه كس است ؟ آن ملعون گفت ازو حذر كن كه او جادوست . اگر او را نبينى ترا بهتر آيد . آن مرد همه قصّه با او بگفت كه من از بهر چه آمدهام . ابو جهل گفت من اين را از تو بخرم . گفت نيك آيد . بچهارصد دينار ازو بخريد ، و گفت اين زر به تو ندهم تا آنگاه كه از مكّه بيك منزل بيرون نشوى كه نبايد كه اين زر محمّد را دهى . چون آن مرد اين سخن بشنيد گفت شايد بود كه اين مرد دشمن محمّدست ، باش تا از كسى ديگر بپرسم . بيرون آمد و در راه على رضى اللّه عنه او را پيش آمد . پرسيد كه محمّد چه كس است ؟ گفت پيغامبريست . مردى امين است و نيكوكردار و نيكو فرماى ، چنان كه كس چنو نديده است و نشنيده . اگر خواهى تا ترا پيش او برم تا او را ببينى . گفت نيك آيد كه من از براى اين آمدم . على او را پيش رسول عليه السلام برد ، چون پيش رسول درآمد ، رسول گفت يا مرد تو گويى يا من گويم ؟ آن مرد گفت آن بهتر كه رسول خداى گويد . رسول قصّه و احوال كه رفته بود جمله بگفت ، و گفت اگر خواهى تا پيش ابو جهل شويم و مال تو بازستانيم . گفت نيك آيد . رسول برخاست با آن مرد و پيش ] a 402 [ ابو جهل رفتند . بو جهل بر منظرى نشسته بود ، ديد كه رسول عليه السّلام با آن مرد مىآيد ، غلامى را